تبليغاتX
**..خوب نازنین من ! نام تو مرا همیشه مست می کند .. بهتر از شراب .. بهتر از تمام شعرهای ناب! نام تو ، اگر چه بهترین سرود زندگی است .. من تو را به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب می کنم « بهترین بهترین من » **.. به وبلاگ من خوش آمدید **..** من اینجا بس دلم تنگ است...
ميگن آدم براي رسيدن به عشقش بايد از تمام دنيا بگذره تو كه تمام دنياي مني چطور ازت بگذرم
 

  تا هستم دوستت خواهم داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:31  توسط دختر آریائی  | 

امروز یکی از قشنگترین روزای دنیاست ۱۶مرداد.درست توی همچین روزی حوالی ساعت ۳ بعدازظهر بود که من رفتم جلوی یه خانم خوشگل و ناز واستادم و با یه نگاه اونم کجا توی دانشگاه زیر آلاچیق جلوی سایت اینترنت بهش گفتم سلام خانم ... میتونم بعد از کلاس چند لحظه وقتتونو بگیرم.والی که چقدر هوا گرم بود و اضطراب گرمترش کرده بود....

میخوام از همینجا تو این دنیای مجازی بی انتها بهت بگم عزیزترینی....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 16:19  توسط دختر آریائی  | 

گر بعنوان طبیبی بیایی بر سر بالینم

به جهانی ندهم عـــالم بیماری را ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:23  توسط دختر آریائی  | 


آرزو



كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم

كاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانه تو

...

كاش چون ياد دل انگيز زنی
می خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا می ديدم
خيره بر جلوه زيبائی خويش

كاش در بستر تنهائی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشه زهد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت

كاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعله راز مرا می ديدی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:0  توسط دختر آریائی  | 

سرود آشنائی

 

کيستي که من

 

 

اين‌گونه

 

 

به‌اعتماد

نام ِ خود را
با تو مي‌گويم
کليد ِ خانه‌ام را
در دست‌ات مي‌گذارم
نان ِ شادي‌هاي‌ام را
با تو قسمت مي‌کنم

به کنارت مي‌نشينم و

 

 

بر زانوي ِ تو

اين‌چنين آرام
به خواب مي‌روم؟




کيستي که من

 

 

اين گونه به‌جد

در ديار ِ روياهاي ِ خويش
با تو درنگ مي‌کنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 4:29  توسط دختر آریائی  | 

سرود برای سپاس و پرستش

بوسه‌هاي ِ تو
گنجشکَکان ِ پُرگوي ِ باغ‌اند
و پستان‌هاي‌ات کندوي ِ کوهستان‌هاست
و تن‌ات
رازي‌ست جاودانه

     که در خلوتي عظيم
  

 

 

با من‌اش در ميان مي‌گذارند.

تن ِ تو آهنگي‌ست
و تن ِ من کلمه‌ئي که در آن مي‌نشيند
تا نغمه‌ئي در وجود آيد:
سرودي که تداوم را مي‌تپد.


در نگاه‌ات همه‌ي ِ مهرباني‌هاست:
قاصدي که زنده‌گي را خبر مي‌دهد.


و در سکوت‌ات همه‌ي ِ صداها:
فريادي که بودن را تجربه مي‌کند

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 4:26  توسط دختر آریائی  | 

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

 

نخواست او به من خسته،بی گمان برسد

 

شکنجه بیش تر از این؟که پیش چشم خودت

 

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

 

چه میکنی؟اگر او را که خواستی یک عمر،

 

به راحتی کسی از راه،ناگهان برسد...

 

رها کنی ،برود،از دلت جدا باشد

 

به آن که دوست ترش داشته ،به آن برسد

 

رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند

 

خبر به دورتریت نقطه ی جهان برسد

 

گلایه ای نکنی،بغض خویش را بخوری

 

که <<هق هق>>تو مبادا به گوش شان برسد

 

خدا کندکه...نه،نفرین نمی کنم...نکند

 

به او-که عاشق او بوده ام-زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

 

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 5:27  توسط دختر آریائی  | 

به تو ساده دل ندادم

که بری ساده زیادم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:14  توسط دختر آریائی  | 

مجنون روزی سگی بدید اندر دشت

بگرفت ببوسید و به گردش می گشت

گفتند ترا دوستی او زکجاست

گفتا روزی به کوی لیلی می گشت

                                       عین القضاة همدانی

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 6:44  توسط دختر آریائی  | 

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه بر داریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:46  توسط دختر آریائی  | 

هر عشقي مي ميرد ...

خاموشي مي گيرد ...

عشق تو نمي ميرد

باور كن بعد ازتو ... ديگري در قلبم...  جايت را نمي گيرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:51  توسط دختر آریائی  | 

گر مرا بی تو در بهشت برند

دیده از دیدنش بخواهم دوخت

کاین چنینم خدای وعده نکرد

که مرا در بهشت باید سوخت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:32  توسط دختر آریائی  | 

سال نو مبارک

 سال ۷۰۲۹میترایی آریائی ،۳۷۴۵زرتشتی بر شما عزیزان مبارکباد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 19:59  توسط دختر آریائی  | 

می خواهمت ...

می خوانمت ....

آنگونه که ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 12:29  توسط دختر آریائی 

خیلی دوست دارم خیلی ...

دلم برات تنگ ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 3:49  توسط دختر آریائی  | 

امروز تولد عزیزم بود

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:24  توسط دختر آریائی  | 

مژده وصل تو کو  کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به والای تو گربنده خویشم خوانی

از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر مان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم ، تو شبی تنگ در آغوش گیرم

تا سحرگه زکنار تو جوان برخیزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:35  توسط دختر آریائی  | 

 

 چه بی تابانه میخواهمت ، ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 15:56  توسط دختر آریائی  | 

گويند که دوزخي بود عاشق و مست
قولي است خلاف دل درآن نتوان بست
گر عاشق ومست دوزخي خواهد بود
فردا بيني بهشت همچون کف دست

                                                       خیام

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:25  توسط دختر آریائی  | 

چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد

کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد  خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی

محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن

                                                           
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13:38  توسط دختر آریائی  | 

کاش تو را همتایی بود تا در غیابت بدو روی می آوردم ،کاش تو را تصویری بود تا در خلوت خویش با تو سخن می راندم از بهر دل خویش،اما افسوس و صد افسوس که نقش زن از نقش سیمای تو عاجز است.

کاش مرا پری بود از بهر پرواز تا بهنگام دلتنگی بسویت پر می کشیدم

کاش...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:41  توسط دختر آریائی  | 

 

 ای نوازش تو بهترین امید زیستن !

در کنار تو ، من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

ای جدایی تو بهترین بهانه برای گریستن !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:8  توسط دختر آریائی  | 

ما گــــــدایـان خیــل سلطانیــم
شهـــــربنــدهـــوای جانــانیــــم
بنـــده را نــــام خویشتـن نبــود
هــرچــه ما را لقب دهنـد آنیــم
گــــــــر براننــد و گــرببخشاینــد
ره بجــــــای دگــــــر نمـی دانیم
چــون دلــارام میزنـد شمشیـــر
ســـر ببازیـــم و رخ نگـــردانیــم
دوستــان در هوای صحبت یـــار
زرفشــانندومـــا سـر افشــانیـم
مــرخـداونـد عقل ودانش را
عیب مـا گو مکن که نادانیم

هــر گلــی نو کــه در جهان آیـد
ما به عشقش هــزار دستانیـم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
مــا تمـاشـــاگــــران بستـانیـــم
توبه سیمای شخص می نگری
ما در آثـــار صنـــــع حیــــرانیـــم
هرچه گفتیم جز حکایت دوست
در همـــه عمـــراز آن پشیمانیم
سعدیـا بی وجود صحبت یار
همه عمـر به هیـچ نستانیم

تـرک جـان عزیـز بتـوان گفت
تـــرک یـار عزیــز نتـوان گفت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 15:45  توسط دختر آریائی  | 

بهانه تو را از که بگیرم

وقتی خود تمام بهانه منی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 20:42  توسط دختر آریائی  | 

 

اونا میگن تو منو دوس نداری

همشون پشت سر تو بد میگن

نمیدونن تو از آسمون میای 

خودشون اهل یه دنیای دیگن

اونا میگن اسمشه تو با منی

توی قلب تو یکم جا ندارم

روی اسم تو باید خط بکشم

برم و چشماتو تنها بزارم

نمیدونن تو بهونه منی

نمیدونن تو از آسمون میای

نمیدونن که تو دل نمی شکنی

تو رو با خیلی یا دیدن همشون

همه میگن بی وفایی میکنی

به منم میگن داری محبتو

از چشای اون  گدایی میکنی 

 اونا از چشای تو بی خبرن

نمیدونن که نگات نفس داره

اونا میخوان که ازت دست بکشم

همشون بهم میگن دیونه ای

نمیدونن تو بهونه منی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:51  توسط دختر آریائی  | 

نمی خواستم چیزی بنویسم ولی وقتی نیستی تنها همدمم

این وب همین و بس....

تو را و مرا !

بی من و تو

بن بست خلوتی بس!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 0:55  توسط دختر آریائی  | 

حکـــایتی زدهـانت بگـــوش جـــــــان آمـد

دگر نصیحت مردم حکایتی است بگوشم

                                                                سعـدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 3:44  توسط دختر آریائی  | 

آنچـه او ریخت به پیمانه مـا نـوشیدیم

اگر از خمر بهشتست وگر باده مست

                                                                 حــافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 3:46  توسط دختر آریائی  | 

ســـــاقی سیم ساق من گر همه دُرد میدهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند

                                                                     حــافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 5:22  توسط دختر آریائی  | 

 

بوسه

در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئي بي پناه مي خنديد

 

شرمناك و پر از نيازي گنگ

با نگاهي كه رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه كرد و گفت:

بايد از عشق حاصلي برداشت

 

سايه ئي روي سايه ئي خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسي روي گونه ئي لغزيد

بوسه ئي شعله زد ميان دو لب

                                                 فـــــــــــــــروغ

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 5:27  توسط دختر آریائی  | 

 
<