تبليغاتX
من اینجا بس دلم تنگ است
ميگن آدم براي رسيدن به عشقش بايد از تمام دنيا بگذره تو كه تمام دنياي مني چطور ازت بگذرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 0:14  توسط دختر آریائی | 
کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست و دوست داشتن محضه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 19:30  توسط دختر آریائی | 
  نفسم می گیرد در هوایی که
                      
نفس های تو نباشد...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 1:9  توسط دختر آریائی | 

وقتی کسی را دوست داری،حتی تصور بدون او زیستن برات دشواره .
وقتی کسی را دوست داری ،شیرین ترین لحظات عمرت لحظاتیه که با او گذروندی.
وقتی کسی را دوست داری ،حاضری برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید
وقتی کسی را دوست داری ،هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست داری
وقتی کسی را دوست داری ،در مواقعی که به بن بست می رسی ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسی .
وقتی کسی را دوست داری ،برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنی .
وقتی کسی را دوست داری ،حاضری از خواسته های خودت واسه شادی او بگذری .
وقتی کسی را دوست داری ، به علایق او بیشتر از علایق خودت اهمیت می دهی .
وقتی کسی را دوست داری ،حاضری به هرجایی برید فقط او در کنارت باشه .
وقتی کسی را دوست داری ، ناخود آگاه براش احترام خاصی قائل هستی .
وقتی کسی را دوست داری ،تحمل سختی ها برات آسان و دلخوشی های زندگی ت فراوان میشه .
وقتی کسی را دوست داری ،او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشه .
وقتی کسی را دوست داری ،به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهات را آسان می شمارید .
وقتی کسی را دوست داری ،با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنی .
وقتی کسی را دوست داری ،واژه تنهایی برات بی معناست .
وقتی کسی را دوست داری ،آرزوهات آرزوهای اوست .
وقتی کسی را دوست داری ،در دل زمستون هم احساس بهاری بودن داری
به راستی دوست داشتن چه زیباست،این طور نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 1:55  توسط دختر آریائی | 

همینکه با منی یعنی هنوزم .. یه رویایی برای زندگی هست

                               همینکه با منی یعنی یکی هست .. که من دلتنگی اشو دوست دارم

کسی که با سکوتش خواب میشم .. کسی که من صداشو دوست دارم
                                                    چقدر خوبه بدونی یک نفر هست ..  که تو فکر تو و فردات باشه  
  اگه دنیا رو از دستت بگیرن  .. یکی هست که خودش دنیات باشه

اگه من در کنار تو اسیرم .. تو باید پیش من آزاد باشی

چشامو رو دلم بستم عزیزم .. که هر جوری دلت میخواد باشی

نباشی فرصت آرامش من .. دوباره رو به یک بن بست میره

نباشی زنده میمونم من اما .. تمام زندگیم از دست میره  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 0:55  توسط دختر آریائی | 
نمیدونم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 8:38  توسط دختر آریائی | 
دوست دارم...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 16:35  توسط دختر آریائی | 

امشب شب عجيبي است ،عجيب و غريب نازنين

شبي است که خورشيد بجاي ستارگان در آسمان چشمک ميزند

شبي است که ماه به مهماني حوضچه خانه نيامده است 

 و مادر که نمي داند نماز صبح را اقامه کند يا شب را

امشب از آن شبهايي است که صداي قناري بجاي صداي جيرجيرکها بگوش ميرسد

و بيچاره خروس همسايه

نمي داند آوازش را سردهد يا نه و من همچنان در انتظار.......

درانتظار  ستاره اي که حتي در صبح هم چمشک بزند

و مانده ام با هزاران سوال که ميدانم جوابي براي آنها نمي يابم

ولي مهم نيست ...........

                                                                               دلم برايت تنگ شده .... فقط همين

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 12:8  توسط دختر آریائی | 

گفتم تن و دین درسروکارت کردم

                                       هرچیز که داشتم نثارت کردم

گفتا که توکه باشی که کنی یا نکنی

                                      ان من بودم که بیقرارت کردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:26  توسط دختر آریائی | 

برصفحه ای سیاه و دودآلود ، برذهن خسته و خاکستری ام

 به دنبال راهی بودم تا بشود از آن عبور کرد

و به روشنایی راه یافت

گله مند از این روزها و خسته ازاین وضعیت

به دنبال راهی برای پناه یافتن میگردم .

عزیز و همراه!

اکنون که دریافته ام

درک رسیدن به روشنایی ها تاچه اندازه دل انگیز و زیباست ودرهرمسیری

هرچند تاریک

هرچند دشوار و هرچند تلخ

راهی بسوی نور و روشنای قرارداده ای

دیگر ترس رسیدن نخواهم داشت

که میدانم ردی که از علامت سوال(؟) در ذهنم باقی مانده است فرصتی است از سوی تو

برای پاک کردن سیاهی ها

در رسیدن به روشنایی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 20:26  توسط دختر آریائی | 
 

تا هستم دوستت خواهم داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 2:16  توسط دختر آریائی | 
نمی توانم بنویسم باور می کنی، اینها شعر نیست، یادداشت هم نیست، اصلا هیچ چیز نیست، به قول خودم اینها از سر عاشقی است. فقط همین. ای کاش به غیر از نوشتن کار دیگری هم بلد بودم که آنگونه همه آنچه درون دلم می گذرد یا حتی نیمی از آن یا شاید ذره ای از آن را بروز دهم.
ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.
ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.
هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد. اگر می بینی می نویسم و می نویسم و به نوشتن ادامه می دهم از آن روست که می دانم تو می خوانی. می دانم تو هستی و تو می بینی و می شنوی. می دانم که تو در کنار منی. شاید نه در فاصله ای نزدیک اما لاقل آنقدر که ... .
اصلا مهم نیست. کافی لبخندی از تو و یا حتی گوشه چشمی را در ذهن مرور کنم. می توانم ساعتها بنویسم و برای همین است که می گویم اینها همه از سر عاشقی است.
نترس. هنوز دیوانه نشده ام. اما فرصت دارم. برای دیوانگی.
برای فرزانگی. برای جاودانگی.
و من به حضور نزدیکم. و به دیدار. و به کنار. در کنارم باش.
 حتی اگر از من دوری. عزیز دل!
دلم طاقت نشستن ندارد وقتی به چشمهایم می نگری
چشمهایم تحمل نگریستن ندارد وقتی مرا می نوازی
روحم پر می کشد وقتی با من سخن می گویی
زبانم هم که بند می آید
تو بگو چه کنم با این همه التهاب که همه از دوست داشتن توست
غزل هایم را فراموش می کنم
از سهراب یا نیما، فروغ یا شهریار چیزی به یاد نمی آورم
فقط باید زمزمه کنم زیر لب به گونه ای که تو نیز بشنوی
کسی درون من است که از دریچه چشمم به کوچه می نگرد
کسی درون من است و او کسی نیست بجز تو...
تو که برایم جاودانه هستی و می مانی و میخواهم که بمانی تا زندگی کنم ...
دوست دارم بدانی صد سال دیگر همین حرفهای دلم است که تو را میخواند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 1:46  توسط دختر آریائی | 

نمیدونم چکارکنم چی بگم اصل به کی بگم به کی ...

دیگه هیچکس واسم نمونده حالا فهمیدم چرا یه مدت دلم گرفته بود و هیچکس نفهمید حتی تو

واسه این بود که قرار بود تورو از دست بدم .

وقتی یاداین میافتم که چطور زندگیمو برباددادم و چه قیمتی هنگفتی واسه برباد دادنش دارم می پردازم( به قیمت از دست دادن تمام آرزوم ولی اشکال نداره جون اینطور ... به آرزوت میرسی...راحت میشی) بگذریم

میگفتم از خودم بدم میاد دیگه حتی توی آینه هم نمیتونم نگاه کنم

حتی خواب هم از من بدش میاد نمیخواد به چشمام بیاد

تازه داشتم می فهمیدم زندگی کردن ، زنده بودن یعنی چه؟

وقتی فکر میکردم بهترین و خوشبخترین آدم روی زمینم

منم یه روز مثل همه به خوشبختی واقعی میرسم ، هرچند ممکنه خیلی طول بکشه ولی

باوجود اینکه تلخه ولی به شیرینی رسیدنش می ارزه ،

خدا یادش افتاده که من آدم بدی بودم

کارهای بدی کردم میدونید از کجا فهمیدم .

از اونجا که یکی رو واسه مجازات کارهای بدم

فرستاده که نمیتونم نمیتونم بدونش اصلا بگذریم.....

همیشه همینجور وقتی فکرمیکنی همه چیز خوبه و هیچ طوفانی نمیتونه

خوبی رو ازت بگیره یه چیزی یا یه کاری از قبل میاد سراغت ...

اشکال نداره من بهترین زندگیمو کردم ...

 باورتون میشه یه آدم توی چندماه بهترین زندگی رو کنه

... تو خوش باشی منم خوشم...

توباشی منم هستم وقتی فکر میکنم همیشه میترسیدم تو یه روز منو نخوای

ولی بهش رسیدم وقتی یاد این می افتم که  هروقت بهت میگفتم میگفتی خنده داره بگذریم ..

من بدون تو میمیرم ولی اشکال نداره زنده موندن بدون تو خیلی سخت تر از مردن بدون تو...

نمی دونم الان چی هستم کی هستم کجام چیکار می کنم

فقط می دونم خیلی خودخواهم خیلی ،یه خودخواه خوشبخت

یه خودخواه که یه چیزی داره که هیچکس نداره حتی خودخدا،اونقدرخودخواه که به خاطر

اینکه خودم راحت باشم یکی رو ناراحت کردم اونم نه هرکی یکی که

حکم نفس و جون رو برام داره یکی که خودمنه خودخودمن

یکی که می دونم دیگه خدا نمی تونه مثل اون بیآفرینه

یه روزی خیلی دوست داشتم بشه تموم وجودم بشه جونم

هنوزم دوست دارم یعنی تمام آرزومه ولی دیگه نمی خوام خودخواه باشم

نمی خوام بخاط خودم اونو نادیده بگیرم نمی خوام بخاطر من و گذشته ام

عذاب بکشه نمی خوام دوسم داشته باشه ولی عذاب بکشه

آخه می دونین خیلی دوسش دارم خیلی

خیلی دوست دارم بدونه من با عقلم انتخابش کردم نه با احساسم

ولی نمیشه می دونین اون منو خیلی دوست داره خیلی اون یه دیونه است

شاید اگه اینو بخونی ناراحت بشی عزیزم ولی خوب می خوام حرفمو بزنم

خودت می دونی اینارو به هیچکس نمی تونم بگم حتی به خودم(...)

بخاطر همین نمی تونه قبول کنه البته من بهش حق میدم

بهت حق میدم خوب من اونی نیستم که میخوای

حداقل همش نیستم میدونم خیلی کمم خیلی دوست دارم با گذشته ام کنار بیایی

سخته می دونم ولی من کنار اومدم خیلی سخت بود ولی کنار اومدم

چون دوستت داشتم چون همونی بودی که میخواستم چون فرشته نجاتم بودی و هستی دوستت دارم، بجز تو هم هیچکس رو نمیخوام بخاطر من نه بخاطر خودت

با من کنار بیا قبول کن اشتباه کردم بخاطر دروغم منو ببخشم

دروغی که اگه نمیگفتم واسه همیشه تو رو از دست می دادم ببخش

تا اولین و آخرین دروغ باشه اندازه تمام دوست داشتنت مهلت داری اندازه تمام

اذیت ها و دروغی که بهت گفتم منتظرت می موندم واسه همیشه

اندازه تمام نفسهات اندازه تمام وجودم منتظرت می مونم چه بخوای چه نخوای

میدونم دوست  نداری منتظرت بمونم ولی من میمونم چه دوست داشته باشی چه نه

چه یه روز بیایی چه نیایی خونه قلب من فقط عکس تو رو داره فقط یاد تو ،نفس تو،عشق تو،قلب تو،به قولی که بهت دادم قسم، می دونی کدوم رو میگم

همون که دستمو گرفتی دست تو گرفتم همون که گفتم بجز تو هیچکس.....

خودت میدونی نه فکر کنی بخاطر تو و قوله نه بخاطر خودمه

اگه اومدی که مثل همیشه پات روی جفت چشامه اگه نیودمدی هم فدای یه تار موهات

و واسه همیشه میمونی و میمونی و میمونی تا ابد.

میدونم دوست نداری بمونم ولی میمونم و میمونم و میمونم تا ابد.

چه بگویم ...نمیدانم ....

حال و روزم خود گویای همه چیز است

نبودنت زخم عمیقی است که هر چه میگردم مرهمی برایش نیست

به کابوسی میماند که گویا تمامی ندارد

کی صبح میشود نمیدانم ، این کابوس تازه زندگی من است

تاصبح  بیداری و بیقراری ، لحظه دیدار تو، کار شبهای من این است

آرام در دل شب می خزم  ..... تا صبح ... خدایا من تا صبح میمیرم

یادت هست ؟ از رفتن که میگفتی صدایم بی صدا در سینه میشکست

صدایش را نشنیدی .. نه نگو شنیدی ... شنیدی ؟ ...نشنیدی ؟

میدانستم این کابوس روزی تازه میشود

باید بخوابم ..باید بخوابم ..این در تقدیر من است

چقدر به دلم گفتم نترس نترس او تورا میخواهد

و دلم به تقلید میگفت حرفهایت خنده دار است...

حالا که نیستی چشمانم مثل همیشه دلتنگ چشمانت شده

یادت هست به تو گفتم چشمانت را بیشتر از همه چیزت دوست دارم

آسمان هم از من خوشش نمیاد حالا که محتاج گریه هایش هستم

چقدر عمر من طولانی است مگر چند سال میخواهم بمانم

چقدر از شب میترسم مرا میترساند و کسی نیست

هیچ کس که او را ازمن دورکند هیچ کس.. هیچ کس نیست

بی پناهی دستانم .. دستانم هنوز هم فاصله بین انگشتانت را میخواهد

میشنوی قلبم .. قلبم با توست ... نترس .. تو در قلب منی ....

همان اتاق تاریک و قرمز را میگویم .. یادت هست نه؟

هیچ کس نمیداند در این دست مشت کرده ام چه خبر است

میخواهم دست هیچ کس در دستانم فرو نرود مگر دست ...

هرگز گمان میکردی روزی چنین بنویسم ؟

چنین پریشان شوم ؟ هیچ کس گمان نمیکرد حتی مادرم ...

آشفتگی ، دلتنگی ، مشام نفسهایت ، چهره فرو رفته در خواب

دستان گره شده در دستانم ، صدای تاپ تاپ قلبت ، و .....

همه یادگاری توست که برجاگذاشتی و رفتی ..! رفتی ؟

یادگاری که تمام لحظه هایم را در خود میشکند ...

چه شکستن شیرینی ... گوش بده ... حتما صدایش را میشنوی ؟

چه بگویم نمی دانم ؟ چشمانم را برای آخرین بار دیده ای ؟

دیگر آن چشمان همیشگی نیست .. رنگش هم فرق کرده ...

آنها خودگویای همه چیزند .... چشمان گویای همه چیزند...

نبودنت ... چگونه باورکنم نفس در سینه حبس شده ؟..

کاش به اندازه دوست داشتنت ....

راستی میدونی چقدر دوستم داری؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:51  توسط دختر آریائی | 
صادقانه بگویم :

دوستت داشته ام

                               دوستت دارم

دوستت خواهم داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 1:44  توسط دختر آریائی | 
آخر اگر پرستش او شد گناه من

                            عذر گناه من چشمان پاک اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
                                             او هستی من است که

آینده دست اوست

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 1:27  توسط دختر آریائی | 
 

اگر عشق نبود چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم !!!

آری بی گمان پیش از این مرده بودیم اگر عشق نبود .......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 14:44  توسط دختر آریائی | 
بیاندیش !!!!!!!!!

                                      چه چیز بهترین است ؟؟؟؟؟؟؟؟

من آنرا برایت آرزو میکنم ...........

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 18:22  توسط دختر آریائی | 

و چه آغاز دل انگیزی

آن زمان که به تو پیوستم

و همان پیوستگی معنی زندگی ام شد

 و چه زیبا دیدم

 که به تو محتاجم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 21:24  توسط دختر آریائی | 

من اینجام ... با توام

همینجا نزدیک تو ... نزدیکتر از فاصله دراز کردن دستانت

چشمانت را باز کن .... من میمانم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 20:26  توسط دختر آریائی | 
نگاه کن ...

به آن چه پیش تر داشته ایم و همه آن چه اکنون داریم

باور دارم .... هر آن چه زندگی به من ارزانی دارد نمی تواند خوشحال کننده تر از

آینده ای باشد که مملو از عشق ورزیدن به توست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 23:7  توسط دختر آریائی | 

چند تا دوسم داری؟؟؟

همیشه وقتی یکی ازم می‌پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ

می‌گفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم: یکی!!!

می‌دونی چرا؟ چون قوی‌ترین و بزرگ‌ترین عددیه که می‌شناسم...

دقت کردی که قشنگ‌ترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکی

هستن؟؟؟

ماه یکیه ... خورشید یکیه .... زمین یکیه .......

مادر یکیه... پدر یکیه...

تو هم یکی هستی...

وسعت عشق من به تو هم یکیه...

پس اینو بدون از الآن و تا همیشه یکی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 14:19  توسط دختر آریائی | 
 

با خودم فکر کردم.......

کاش دریایی به بزرگی رویاهای خیالم داشتم.

به عظمت آسمانها

به بزرگی قلب عاشق لیلا

کاش دریایم خاموش بود

بی صدا......


بی تلاطم وبی پناه

کاش در نگاه من می خشکید

و در فریاد بی صدای من

بغض آسمانش می ترکید

کاش اجازه میداد

که سر بر بالین صاحل تنهاییش گذارم

وچشمانم را به غروب پر از رازش خیره کنم.

کاش رازش را میدانستم

وبخاطر قلب پر دردش دیگر شبها نمی غرید

واشک بر گونه های هیچ دخترکی نمی لغزید

کاش همه دخترکان دنیا میدانستند

که درد دریا چیست؟

وچرا آسمان همیشه میگرید

برای دریا؟!!!!.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:28  توسط دختر آریائی | 

آغوش تو به غیر من بروی هیشکی وانکن

منو از این دلخوشی ها ، آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشقو خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر ، آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو ، منو به آتیش میکشه

نوازش دستای تو ،  عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار

به پای عشق من بمون ، هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و رو لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن ، به روح و جسم و تن من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:45  توسط دختر آریائی | 
 

کی رفته ای زدل که تمنا کنم تورا

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تورا

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 1:42  توسط دختر آریائی | 
به آن چه که پیش تر داشته ایم و

همه آن چه اکنون داریم باور دارم 

 هر آنجه زندگی به من ارزانی دارد

نمی تواند خوشحال کننده تر از آینده ای باشد

که مملو از عشق ورزیدن به توست . 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:14  توسط دختر آریائی | 

 

 حتی در آستانه دروازه های بهشت

                                 از فرط شادی روی برمی گردانم :

چون بشنوم که میگویی ..

                                               (( دوستت دارم ))

             وقتی ، جایی ، روزی  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:52  توسط دختر آریائی | 
 

میخوام همه بدونن با اینکه الان هم دارمت و همیشه باهمیم

 ولی زود به زود دلم برات تنگ میشه .

همیشه برام عزیز بودی  و هستی و میمونی .

هیچ چیز مثل داشتنت منو اینهمه خوشحال نمیکنه .

           دوستت خواهم داشت 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:34  توسط دختر آریائی | 

و چه آغاز دل انگیزی

                                 آن زمان که به تو پیوستم

و همان پیوستگی معنی زندگی ام شد

                                              و چه زیبا دیدم

 که به تو محتاجم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 0:39  توسط دختر آریائی | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:23  توسط دختر آریائی | 
 

تو نه در امروزی و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 20:27  توسط دختر آریائی |