|
به کنارت مينشينم و |
|
|
|
بر زانوي ِ تو |
|
ميگن آدم براي رسيدن به عشقش بايد از تمام دنيا بگذره تو كه تمام دنياي مني چطور ازت بگذرم
|
تا هستم دوستت خواهم داشت ![]()
میخوام از همینجا تو این دنیای مجازی بی انتها بهت بگم عزیزترینی....
گر بعنوان طبیبی بیایی بر سر بالینم
به جهانی ندهم عـــالم بیماری را ...
آرزو
كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم
كاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانه تو
...
كاش چون ياد دل انگيز زنی
می خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا می ديدم
خيره بر جلوه زيبائی خويش
كاش در بستر تنهائی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشه زهد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت
كاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعله راز مرا می ديدی
|
سرود آشنائی
کيستي که من |
| |
|
|
اينگونه |
|
|
|
بهاعتماد | |
نام ِ خود را
با تو ميگويم
کليد ِ خانهام را
در دستات ميگذارم
نان ِ شاديهايام را
با تو قسمت ميکنم
|
به کنارت مينشينم و |
|
|
|
بر زانوي ِ تو |
اينچنين آرام
به خواب ميروم؟
□
|
کيستي که من |
|
|
|
اين گونه بهجد |
در ديار ِ روياهاي ِ خويش
با تو درنگ ميکنم؟
سرود برای سپاس و پرستش
بوسههاي ِ تو
گنجشکَکان ِ پُرگوي ِ باغاند
و پستانهايات کندوي ِ کوهستانهاست
و تنات
رازيست جاودانه
|
که در خلوتي عظيم |
|
|
|
با مناش در ميان ميگذارند. |
در نگاهات همهي ِ مهربانيهاست:
قاصدي که زندهگي را خبر ميدهد.
و در سکوتات همهي ِ صداها:
فريادي که بودن را تجربه ميکند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته،بی گمان برسد
شکنجه بیش تر از این؟که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی؟اگر او را که خواستی یک عمر،
به راحتی کسی از راه،ناگهان برسد...
رها کنی ،برود،از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته ،به آن برسد
رها کنی بروند و دوتا پرنده شوند
خبر به دورتریت نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی،بغض خویش را بخوری
که <<هق هق>>تو مبادا به گوش شان برسد
خدا کندکه...نه،نفرین نمی کنم...نکند
به او-که عاشق او بوده ام-زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
که بری ساده زیادم
بگرفت ببوسید و به گردش می گشت
گفتند ترا دوستی او زکجاست
گفتا روزی به کوی لیلی می گشت
عین القضاة همدانی
بیا ره توشه بر داریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
هر عشقي مي ميرد ...
خاموشي مي گيرد ...
عشق تو نمي ميرد
باور كن بعد ازتو ... ديگري در قلبم... جايت را نمي گيرد
دیده از دیدنش بخواهم دوخت
کاین چنینم خدای وعده نکرد
که مرا در بهشت باید سوخت
سال نو مبارک
سال ۷۰۲۹میترایی آریائی ،۳۷۴۵زرتشتی بر شما عزیزان مبارکباد.
می خوانمت ....
آنگونه که ...
دلم برات تنگ ....

امروز تولد عزیزم بود![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به والای تو گربنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر مان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم ، تو شبی تنگ در آغوش گیرم
تا سحرگه زکنار تو جوان برخیزم
چه بی تابانه میخواهمت ، ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری
خیام
چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد
کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی
محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن
کاش مرا پری بود از بهر پرواز تا بهنگام دلتنگی بسویت پر می کشیدم
کاش...
ای نوازش تو بهترین امید زیستن !
در کنار تو ، من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام
ای جدایی تو بهترین بهانه برای گریستن !
ما گــــــدایـان خیــل سلطانیــم
شهـــــربنــدهـــوای جانــانیــــم
بنـــده را نــــام خویشتـن نبــود
هــرچــه ما را لقب دهنـد آنیــم
گــــــــر براننــد و گــرببخشاینــد
ره بجــــــای دگــــــر نمـی دانیم
چــون دلــارام میزنـد شمشیـــر
ســـر ببازیـــم و رخ نگـــردانیــم
دوستــان در هوای صحبت یـــار
زرفشــانندومـــا سـر افشــانیـم
مــرخـداونـد عقل ودانش را
عیب مـا گو مکن که نادانیم
هــر گلــی نو کــه در جهان آیـد
ما به عشقش هــزار دستانیـم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
مــا تمـاشـــاگــــران بستـانیـــم
توبه سیمای شخص می نگری
ما در آثـــار صنـــــع حیــــرانیـــم
هرچه گفتیم جز حکایت دوست
در همـــه عمـــراز آن پشیمانیم
سعدیـا بی وجود صحبت یار
همه عمـر به هیـچ نستانیم
تـرک جـان عزیـز بتـوان گفت
تـــرک یـار عزیــز نتـوان گفت
وقتی خود تمام بهانه منی
اونا میگن تو منو دوس نداری
همشون پشت سر تو بد میگن
نمیدونن تو از آسمون میای
خودشون اهل یه دنیای دیگن
اونا میگن اسمشه تو با منی
توی قلب تو یکم جا ندارم
روی اسم تو باید خط بکشم
برم و چشماتو تنها بزارم
نمیدونن تو بهونه منی
نمیدونن تو از آسمون میای
نمیدونن که تو دل نمی شکنی
تو رو با خیلی یا دیدن همشون
همه میگن بی وفایی میکنی
به منم میگن داری محبتو
از چشای اون گدایی میکنی
اونا از چشای تو بی خبرن
نمیدونن که نگات نفس داره
اونا میخوان که ازت دست بکشم
همشون بهم میگن دیونه ای
نمیدونن تو بهونه منی
این وب همین و بس....
تو را و مرا !
بی من و تو
بن بست خلوتی بس!
دگر نصیحت مردم حکایتی است بگوشم
سعـدی
اگر از خمر بهشتست وگر باده مست
حــافظ
کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
حــافظ
بوسه
در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كرد و گفت:
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه ئي روي سايه ئي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه ئي لغزيد
بوسه ئي شعله زد ميان دو لب
فـــــــــــــــروغ